شبهاي بي تو
 
شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم
پيوند ها

محل درج آگهي و تبليغات
 
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٤ توسط مصطفی عابدی اردکانی

سلام قلب

یک ترانه مثنوی با سبک محاوره ای تقدیم به تمام عاشقان پاک:

 

 

زندگی

 

زندگی سبزه اگه خواسته باشیم

اگه از دردای هم کاسته باشیم

 

زندگی رنگ طلوع دم صبح

یا قنوت و یا رکوع دم صبح

 

زندگی یه عادت تکراری نیست

جوی عمر ما همیشه جاری نیست

 

زندگی سبز و قشنگ و دلپذیر

چه توی شمال باشی چه تو کویر

 

گل مریم فرصت عاشقیه

فرصت رویش هر رازقیه

 

دیگه وقت اونه که آشتی بدیم

دلا رو با کوچه باغای قدیم

 

ول کنیم کلاغای خبر چینو

یا همین آدمای ساده بینو

 

زندگی سبزه اگه خواسته باشیم

اگه از دردای هم کاسته باشیم

تا غروبی دیگر بای بای


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ توسط مصطفی عابدی اردکانی

سلامقلب

حالا که امتحاناتم داره تموم میشه این غزل امام زمونی رو که همین تازگی ها سروده ام تقدیم تمام منتظران واقعی می کنم:

 

چه می شود نگاهمان به سمت عشق وا شود
پرنده ی خیالمان درآسمان رها شود

چه می شود خبر رسد که شاهزاده می رسد
و جشن شادی زمین به ناگهان به پا شود

چه می شود بهانه ی همیشه های بودنم
بیاید و بماند و دل از غمش جدا شود

چه می شود که آسمان برای گامهای او
شبیه فرشپاره ای به پای او فدا شود

چه می شود چه می شود! هزار بار گفته ام
نمی شود دعای من ادا شود؟ ادا شود؟

خبر رسد که می رسد؛ صدای پای آشنا
و هستی من و تو در نگاه او فنا شود.

 

بای بای


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ توسط مصطفی عابدی اردکانی

قلب

سلام

با دوبیت شعر در خدمتم:

 

نگاهت از زمرد، از طلای سبز، از یاقوت


دلت اما شبیه حُرم سوزان کویر لوت

تو از سنگی؛ ولی زیبایی خورشید گون تو


دچار برزخ عشم نمود و وادی ناسوت!

بای بای


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٩ توسط مصطفی عابدی اردکانی

قلب

 

صدای شاعرانه ات

به گوش من رساندی و

طنین عشق ساده ات

به کوچه باغ سینه ام نشاندی و

مرا پی نگاه آتشین خود کشاندی و

تمام غصه های آسمان عشق را

به قلب کوچک اسیر خود نشاندی و

ز عاشقی به جز جدایی اش نخواندی و

کبوتر دل مرا ز بام خود پراندی و

 

مرا شبیه شیشه ای

زمین زدی شکاندی و

 

به پیش من نماندی

 و نماندی و نماندی و ...

بای بای


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/۱٠ توسط مصطفی عابدی اردکانی

 

 

با سلام

ایام عزاداری اقا ابا عبدالله الحسین رو خدمت همه دوستان عزیزم تسلیت می گم

با یک غزل عاشورایی در خدمتم:

 

دلم گرفت
سیاه شد محله های شهرمان،  دلم گرفت
چه سرد شد هوای شهر و ناگهان... دلم گرفت

دوباره ماه بارش طنین غم از آسمان  
دوباره هق هق غریب شیعیان، دلم گرفت

به هرکجا طنین وا مصیبتا و حسرتا
دوباره روضه حسین را بخوان، دلم گرفت

دلم شبیه زائری به بیکرانه پر کشید
رسید تا به سرزمینی از خزان، دلم گرفت

شبیه کربلاست این شبیه نینوا ست این
بمان در این سرای غم بمان بمان،  دلم گرفت

چرا زمین شد اینچنین، در شت خوی  و نا سپاس
حسین غرق خون  میان دشمنان، دلم گرفت

بگو چگونه با غم توسرکنم که باز هم
 سر حسین شد به  نیزه ها روان، دلم گرفت

گریستم به حال خود که از تو دور مانده ام
که راز جاودانگی ست عشقتان، دلم گرفت

 

 

التماس دعای فراوان در این روزهای غم و اندوه


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٢۸ توسط مصطفی عابدی اردکانی

 

 

سلامقلب

و این هم یک غزل تقدیم به شما خوبان:

 

کمی از هیمه ی غم را ز پشت خسته ام بردار

مرا اینگونه در بهت سکوت جاده ها مگذار

 

همیشه با تو و عشق تو خواهم ماند، باورکن!

اگر حتی میان ما کشند از صخره ها  دیوار

 

حضور عشق در دل را چگونه می کنی انکار؟

دلم در زیر پاهای تو له شد گام را بردار

 

نمی فهمد کسی که در خودش غرق است دریا را

نخواهد دید مردی را که دیشب مرد در آوار

 

بگو آیا اگر دست از تو و از عشق بردارم

چه فرقی میکنم من با مترسکهای شالیزار؟

 

نه نایی مانده در جسمم  نه حسی در حصار روح

مرا پایین بیاور بعد مرگ از ارتفاع دار

 

و آخر در یکی از روزهای خسته پاییز

دل سرد تو می آید  دلم را می کند انکار

 

دلی که می تپید و می خروشید از برای تو

برای فرصت رؤیایی و نا ممکن دیدار.

 

بای بای


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٢۳ توسط مصطفی عابدی اردکانی

سلامقلب

یک غزل با عنوان  "مردی از کوچه رویا"

                                                                تقدیم به همه دوستان خوبم

 

بدون طعم عشقت از همه  سیرم
بدون حس "با تو"  زود می میرم

نگاه تو اگر چه خیس و بارانی
که من در پای عشق تو زمینگیرم

نمی میرم نمی میرم اگر چه من
در ایام جوانی از غمت پیرم

گمان کن مردی ام از کوچه رؤیا
گمان کن قصه ام، خوابم اساطیرم

چه راز ی در دل طوفانیم خواندی؟
چه دیدی تو به گورستان تقدیرم؟

چرا اینگونه می خواهند فردایم؟
چرا اینگونه می کردند تعبیرم؟...

چرا بیراهه را در پیش دارم؟
چرا با یک نفر در خویش درگیرم؟

.......

........

بای بای


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/۱٢ توسط مصطفی عابدی اردکانی

قلب

فقط تویی که برای من شکسته می مانی

                                             فقط تویی که سزاوار هرچه عشق و ایمانی

فقط تویی که در این روزهای سرد و پاییزی

                             برای من از رد پای بهار می خوانی

بای بای


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٦ توسط مصطفی عابدی اردکانی

قلب

 

دوباره جمعه شد؛

 

دلم به لب رسید و

                           تو

                                نمی رسی...

امان از این همه غم و

                                           چکامه های بی کسی...

بای بای


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٢ توسط مصطفی عابدی اردکانی

 

قلب

قلب

قلب

هرکس ترا نوشت؛ سبز و رها نوشت

مثل ستاره یا؛

                                       فوّاره ها نوشت

مانند آسمان، یا آب برکه ها

بی رنگ و بی ریا

                       رنگ خدا نوشت

بای بایبای بایبای بای


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٢۸ توسط مصطفی عابدی اردکانی

قلب

هنگامه غروب که دلتنگ می شوم

مثل نگاه مات تو   بیرنگ می شوم

بعد از غروب که شب از راه می رسد

در زیر نور  ماه تو ؛ چون سنگ می شوم

 بای بای


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٢٦ توسط مصطفی عابدی اردکانی

 

قلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب

نه طرح ساده پرواز در چشمت

نه راز نقطه آغاز در چشمت

تو خواهی مرد بین آرزوهایت

بدون جرعه ای آواز در چشمت

بای بایبای بایبای بایبای بایبای بای


.: Weblog Themes By Pichak :.





تمامي حقوق اين وبلاگ محفوظ است | طراحي : پيچک
?