تاريخ : ۱۳۸٤/۱۱/٢۱ | ٦:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

سلام
غريبانه ترين آواز هايم را تقديم تان ميکنم؛
و باورکنيد دلم از سنگ نيست که غربت حسين (ع) را ببيند و نگريد
باورکنيد سنگ هم که باشم وقتی نام عباس (ع) را می شنوم ناخودآگاه بغض گلويم را می فشرد.
باورکنيد سنگها نيز آنروز در مصيب فرزندان مولا علی (ع) خون گريستند .
و اينک تراوشاتی از اين دل سرد و تاريک؛  از اين قطعه سنگ خارا در ظهر روز عاشورا :

**********************

بياد هميشه مظلومان تاریخ در ظهر عاشورا


مي رم توي حسينيه
يه گوشه اي مي شينم
شكوفه هاي اشكو
ازچشم خود مي چينم

حال عجيبي دارم
دنياي شور و حالم
اي كاش اينچنين بود
هر روز و ماه و سالم

دلم الان كربلاس
پيش دو دست عباس
كنار قامت سرو
روئيده غنچه ياس

دلم حسيني شده
مي خواد بره كربلا
بگه كه نانجبيا
چي ميخواي از بچه ها؟

حسينمونو كشتيد
سرشو هم بريديد
ديگه چرا رو نعشش
اسبا رو مي دوونيد؟

برات بميرم آقا
خيلي خيلي غريبي
نمونه ان دشمنات
از بعد نانجيبي

دشمن تو همونان
كه مي زدند سيلي
به ياس مهربوني
و صورتش شد نيلي

خلافتو گرفتند
فدك رو غصب كردند
بحق كه در دشمني
هيچ كوتاهي نكردند

دلم پر از هياهو
پر از صداي عباس
پراز غم رقيه
پراز غريبي ياس

چه كرده اي با دلم
خداي مهربونم
انگار توي كربلا
دارم نماز مي خونم

حسين من كجايي ؟
انگار كه من پيشتم
تو ظهر روز دهم
چقدر دل ريشتم

آره عزيز زهرا
چي بوده جرمت آقا؟
اينگونه  مي كشندت
در سر زمين بلا

جرمت فقط همينه
از عشق مي سرودي
با يك نگاه زيبا
دلا رو مي ربودي .

***************
تا نوشتاري ديگر و غروبي ديگر

 



تاريخ : ۱۳۸٤/۱۱/٩ | ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

با عرض معذرت از تاخير در بروزرسانی وبلاگ  ؛

يک غزل  تقديم تمام دوستان وبلاگ نويسم

بخوانيد ... نقدکنيد و نظرات خود را به من ارسال کنيد

پيشاپيش ممنونم

*********************

 

در کهکشان چشم تو جان می سپارم

اينگونه مردن را بپايت دوست دارم

تا با تو هستم يکنفس آوای عشقم

هر شب دلم را با تو تنها می گذارم

در سرزمين سنگها و بی کسی ها

جز يک ستاره در دلم چيزی ندارم

شايد افقهای نگاهم تيره باشند

اما دلم روشن به ديدارت نگارم

من در حريم پاک تو زيباترينم

می دانم آخر از غمت جام می سپارم

 

تا شعری ديگر



  • گسیختن
  • راندن