تاريخ : ۱۳۸٤/۸/٢٧ | ٧:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

با نام او

 

نمي دانم از نژادكدامين ستارگاني

نمي دانم همزاد كدامين ستارگانی

                           که دلم را اينگونه به شهابهاي آسماني گره زده اي ؟

هركه هستي ؟

اهل هر جا كه هستي ؟

                                مرا ربوده اي مرا به جسم بي جاني بدل كرده ای

 كه تنها ترا مي جويد؛ ترا مي بيند ؛ ترا مي خواهد و ترا – اي بهترين –  ترا ميجويد

 

 

در اين دنياي دودي رنگ

در اين دنياي غربت زده و سرد

 تنها به تو دلبسته ام و راز هاي نهفته در كوير سينه ام را به تو ارزاني ميدارم .

 به دادم برس كه بي تو از تهي سرشارم !

 

 

 

روزگار غريبي است عزيز

 

 

دلم را با نگاهي مي ربايي

چه سبز و ساده و بي ادعايي

تو مانند شهاب آسمانها

نداري در زمين سرد جايي

 

 

تا نوشتاری ديگر و غروبی ديگر



تاريخ : ۱۳۸٤/۸/٢٥ | ٤:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

 با نام او

رايانه ام را روشن مي كنم با بوقي كوتاه آغاز فعاليتش را به من اعلام ميكند و مي گويد كه هنوز قبراق و سرحالم . هنوز از كار نيفتاده ام . وارد ويندوز xp2005 مي شوم .روي آيكون اتصال به اينترنت كليك مي كنم و بعد از چند مرتبه اشغالي خطوط كانكت مي شوم . internet explorer را باز ميكنم و آدرس وبلاگم را تايپ ميكنم . www.mostafaabedy.persianblog.ir يا وبلاگ شبهاي بي تو!

هميشه كاغذ بهترين يارو همدم من بوده و حالا كاغذ من وبلاگم و قلمم صفحه كليدم شده است . اين ياران ديرينه وفادار ترينند و بي وفايي در مرامشان نيست .

وبلاگ شبهاي بي تو دفتر يادداشتهاي من در لحظات تنهايي است . تنهايي را دوست دارم و اين تنهايي ممتد را در اينترنت با حضور دوستان مجازي ام به اشتراك مي گذارم .

به سراغ من اگر مي آئيد

نرم و آهسته بيائيد

مبادا كه ترك بردارد

چيني نازك تنهايي من

**************************

 

مي نويسم از خودم . از اين غريب كوچه هاي درد

مي نويسم ازتمام عقده هاي زندگي

مي نويسم از شما كه رويش شكوفه ايد

مي نويسم از تمام انچه مي كشد مرا به پاي چوبه هاي دار

آري مي نويسم و اشكهاي روي گونه هايم را در بيت بيت اشعارم جاري مي سازم

مي نويسم و خودم را در در گلبوته هاي باغ عشق محو مي كنم .

 

غروب زيباست

 

دلم گرفته است

نگاهم به زندگي نگاه عاشقانه نيست

نگاه من نگاه مردمان خسته از زمين و آسمان

نگاه من نگاه منتظر به كهكشان

زندگي به قول سهراب:

حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد

زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است

زندگي بعد درخت است به چشم حشره

زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد

ويا به قول فروغ فرخزاد:

زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد.

واينك دوخط شعر تقديم به تمام انانكه مرا مي فهمند :

 

در قرن شكوفايي گلهاي يخ و سنگ

در عصر تماشاي غزلهاي بدآهنگ

در رويش يكباره خسهاي بيابان

در بستري از جاذبه هايي به همه رنگ

ديدار قد و قامت تو بوسه عشق است

ديدار هلال رخ تو خلسه عشق است

 

تا نوشتاري ديگر و غروبي ديگر.  



تاريخ : ۱۳۸٤/۸/٢۱ | ٦:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

باسلام

و اين هم يک طرح :

*********

 

بر سر کوچه ما حجله «تو»

پس چرا

اين همه اين عکس

 شبيه خودم است!

********



تاريخ : ۱۳۸٤/۸/۱٥ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

سلام

پس از مدتی بی حسی و بی حالی دوباره آمده ام تا بنويسم :

 

 

بنويسم از هياهو

بنويسم از شراره

بنويسم عاشقی مرد

زير نور يک ستاره

 

تو نبودی که ببينی

دل عاشم رو کشتن

تپش قلب منو تو

گل و لای باغچه کشتن

 

تو که باشی دل سردم

پر از آيه های نوره

تو نباشی دل تنهام

از خدا و عشق دوره

 

راستی شما وقتی که دلتون از زمين و زمون گرفته چه می کنيد ؟؟؟



  • گسیختن
  • راندن