تاريخ : ۱۳۸٥/۱/٢ | ۳:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی


***************

بياد پدر كه سالها پيش به آسمان پرزد

 

كاش مي شد از نگاه ممتد غمها رها شد و با تو از خوبي ها گفت
كاش مي شد از دست اين اندوه پير ومتروك زمانه رها شد و با تو از  مهرباني ها حرف زد
اما مرام زمانه اينگونه نيست  زمانه يعني اندوه بيكرانه  يعني لحظه هايي بي ترانه

پرستوي مهاجر من !
تو خود سالهاي سال غم و غربت را تجربه كرده اي و مي داني از چه حرف مي زنم تومي داني منظور من از تلخي ها و ناكامي چيست؟
تو اكنون شانزده سال است كه چون مرغي سبكبال از دنياي رنگها و سنگها پركشيده اي ودر آسمان آبي معشوق سكني گزيده اي و ما را با تنهايي و درد رها كرده اي
 هركجا هستي سبكبال و رها باش
 و فارغ از
           دردهاي زميني .

السلام عليك يا ابا عبدالله

 
نگارا دلكشا مهساي شبهاي جنون من
من امشب امدم تا با تو باشم اي بهارتن
شب سرد و سياهم با تو روشن مي شود امشب
چو بنشيني به پاي حرفهايم ! مهربان من
دلم فرسود از دست غم تنهايي و غربت
بيابان نگاهم با خيالت مي شود گلشن
به دنيا امدم تا عشق ورزي را بياموزم
بدون عشق زيبايت دل و جان؛ سنگ يا آهن!
به چشمان تو سوگند اي نگار خفته در رؤيا
كه تا جان در بدن دارم بمانم با تو؛ تو با من!

***************

ضنا فرا رسيدن نوروز  1385  را به تمامي دوستانم تبريك عرض ميكنم و اميدوارم سال خوبي در پيش رو داشته باشيد .

 

سال نو مبارك

 

                                                                 تا فرصتي ديگر و غروبي ريگر



  • گسیختن
  • راندن