تاريخ : ۱۳۸٥/۱٢/٢۱ | ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی


غم او كه نيست
يكدم از من جدانيست

خدايا! به ويرانه اي مي مانم كه سالهاست در انزواي متروك خويش به فراموشي سپرده شده است.
ويرانه اي كه او را اميد آبادي نيست و اگر نور زلال تو- اي آفتاب هستي بخش- گاه از دور دست به  آن نمي تابيد قرنها پيش در سكوت شبانه خويش گم شده بود.
خدايا به حرارت نگاه تو دلخوشم و به عشق تو؛ حيات را در وجود خويش زمزمه مي كنم.
 محتاجم به تو ؛ اي نور بي زوال؛ اي مهربان مهربانان.
حتي در آستانه صبح نيز غروب بر سرم سايه افكنده و بهار نگاهم پاييزي و زرد گرديده و دراين ويرانه غريب آلوده، ياد نگاه گاه گاه تو اميد بودنم مي شود.و مرا در اين سرزمين سرد و هولناك، ياراي نفس كشيدن مي بخشد

سالهاست كه در ازدحام بي كسي به گرد وجود خود پيله اي از بلور تنهايي پيچيده ام و در تبلور غروب و غربت  غم زندگي مي كنم.
سالهاست سرد و قطبي با دلي از جنس شنهاي كويري، تپش گامهاي مرگ را مي شمارم.
سالهاست در پشت نگاه مردمان بد انديش شهر پنهانم و انتظار كسي را مي كشم كه طعم سيب سرخ لبخند را بر وجودم بچشاند.
سالها ست در هزارتوي افسانه اي خويش گمم و در انتهاي روستاي چشمهايم قلعه اي از صخره و سنگ بنا كرده ام تا در آن گوشه دنج خويشتن را به تفكر بنشينم و خود را – شايد – پيداا كنم اما چه سود كه هر چه بيشتر گشتم كمتر يافتم!
سالهاست زخمي از روزگار نامرد، جراحتهاي قلبم را با كفن تنهايي مرهم مي نهم

سالهاست بي حضور آسماني ات – پدر! - در شيوع لك لك ها شب را به روز و روز را به شب تبديل مي كنم و با نگاهي خالي از اميد رهايي، مرگ ثانيه هايم را به تماشا نشسته ام.

بيستم اسفند يادروز مرگ سرخ آلاله من  در كوير نامرد سيستان است .اگر بخواهيد مي توانيد با تسليتي آرامم كنيد تا شايد غمش اينگونه در من شعله نكشد.

                                                                                             تا غربتی دیگر



تاريخ : ۱۳۸٥/۱٢/٤ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

سلام

چند روزي اگه خدا بخواد عازم مشهد مقدسم.
 دو سه سالي هست زيارت آقا امام رضا نرفته ام اولا اگه قسمت شد و آقا طلبيد و به پابوس اقا رفتم نائب الزياره همه تون هستم و دوماً غزل مسافر رو كه در  ارديبهشت 83 در حريم امن آقا  سرودم رو تقديمتون مي كنم . اميدوارم بخونيد و منو از نظرات سازنده تون بي نصيب نذاريد.

مسافر

و حالا روبروي تو نشسته زائري تنها
به اشك ديده ميشويد غبار از سينه و سيما

مسافر خسته دل از سرزميني دور مي آيد
و اميدش نگاهي مهربان از سوي تو ... مولا!

مسافر شعر ميگويد ؛ براي هر كبوتر هرچه اينجا هست
و آن دلواژه ها را ميكند تقديم آن زيبا

همان زيباي تنها كه پر از غربت پر از درد است
همان زيباي هشتم از نژاد ياس يا طوبي

مسافر مي نويسد : سينه ام صد بيستون عشق است
و مست و سرخوش از اين حس شيرين گونه در رؤيا :

كه يارش در جوابش مي نويسد عشق كافي نيست!
دل خود را خدايي كن برو تا اوج تا بالا

مسافر شعرش از نقره ، نگاهش از زمرد پر
دلش با يار شيرينش ؛ شد از جنس طلا حالا

و مجنون دست بردار از سرودن نيست كاري كن
و تا از پا نيفتاده جوابش را بده ليلا !

مسافر، مصرع آخر، نگاهي خيس و بغض آلود
خداحافظ عزيز دل ، جدايي از تو تاكي ...تا؟

                                                        25/2/83 مشهد مقدس- حرم حضرت امام رضا (عليه السلام)

 

                                      تا غروب جمعه ای دیگر



  • گسیختن
  • راندن