تاريخ : ۱۳۸٥/٥/٢٧ | ٤:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

سال 1374  بود . سوار اتوبوس يزد – رشت. شايد تا چهارماه ديگر اميدي به ديدار شهرو ديارم نبود .قلم در دست ، با بغضی فرووخورده ، از شهرعزيزم دور مي شدم واينچنين مي نگاشتم:

خداحافظ اي زهره بي نشان
خداحافظ اي شهر خوش آسمان!

خداحافظ اي صاحب آفتاب
كه هستي تو همسايه اصفهان

خداحافظ اي شهر مظلوم من
كه تشنه تريني تو در اين جهان

صبوري و زحمتكش و رنج خيز
تو روحيه دادي به ما زندگان

ندانم چرا سهم آب ترا
خدا هديه داده به مازندران!

و لي خم به ابرو نياوردي و
شدي مرد دوران سخت زمان

تو اي مهد عرفان و علم و ادب
صبور و غزل پيشه باقي بمان

خدايا به خاك عزيز كوير
نما ابر بخشايشت ميهمان

تواي شهر مردان پرافتخار
هميشه سرافراز و جاويد مان

بناچار بايد كه گردم جدا
ز خاك جوانمرد تو مهربان

ولي آرزويم بود لحظه اي
كه چشمم ببيند ترا "اردكان"

نمي دانم ان لحظه بازگشت
مرا مي پذيري اي مهربان؟

خداحافظ اي شهر من "اردكان"
خداحافظ اي" زهره بي نشان

این شعر تقدیم به تمام وبلاگ نویسانی که در اولین گردهمایی وبلاگنویسان اردکانی که با همت :مدیر:برگزار میگردد شرکت می کنند. موفق باشید .



تاريخ : ۱۳۸٥/٥/۱۸ | ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

 سلام
پس از روزها جدایی سلام مرابپذیرید این اواخر در گیر مطالعه برای آزمون کارشناسی ارشد بودم و سرانجام  روزجمعه  این آزمون رو پشت سر گذاشتم و بلافاصله پس از آن قسمت شد به مدت سه روز جهت یک مأموریت اداری آموزشی به شهر کرمان بروم .جایتان خالی دوستان جمع بودند و کلاسها هم بار علمی زیادی داشت . استاد مان دکتر عبداللهی بود، مردی جوان ولی باتجربه و خوش برخورد . دکترای روانشناسی داشت .خلاصه خوش گذشت استاد باحال و باسودای بود و دائما از سفر های خارج از کشورش سخن می گفت . اگر چه امتحان کارشناسی ارشد روز جمعه زیاد جالب نبود و حالم گرفته شد ولی این سفر روح تازه ای به وجود خسته ام تزریق کرد . با بچه ها به جاهای دیدنی کرمان سرزدیم : مسجد جامع کرمان ، حمام گنجعلی خان ، حمام وکیل ، بازارهای قدیمی کرمان و از همه مهمتر کبابی سید !!! روبروی پارک مطهری. عجب کباب خوشمزه ای داشت جای همه تون خالی . خود پارک مطهری هم جالب و پر رونق و متنوع بود .خلاصه جای همه تون سبز سبزسبز.


و اما مطلب دوم .
آره امروز خیلی حرف برای گفتن دارم . می خوام بگم 13 رجب روز ولادت مولاعلی (ع) مبارکباد . همچنین روز پدر و یا روز مرد رو تبریک می گم. ضمناً یک التماس دعای مخصوص  از همه اونهایی که این ایام رو معتکف شده اند و از این هیاهوی دنیوی کناره گرفته اند دارم  . رک و رواست بگم من که لیاقتشو نداشتم .


گفتم روز پدر
آه ... روز پدر برای اونهاییکه مثل من فقط با یاد و خاطره پدر لحظه ها رو سپری کنند خیلی سخته . خدا سایه پدر رو بر سر همه تون نگه داره ولی مرگ عزیزان خصوصاً پدرهم واقعیتی است که ممکنه برای همه ماها اتفاق بیفته .
پدر را ندیدن ، و تنها با قاب عکس روی دیوار حرف زدن ، خیلی سخته
سالها فقط از او و خاطراتش نوشتن و غم ندیدنش رو فرو خوردن خیلی دشواره
کجاست دستهای جاودانه و سبزت
کجاست حرارت دستهای پپینه بسته ات - پدر- وقتی مرا نوازش می کردی
حالا از تو فقط تصویر مبهم برجای مانده و خاطره ها، تو را پشت ابرهای زندگی مخفی کرده اند.
پدر اینک به ستاره ای می مانی که در آسمان بی ستاره خیالم به روح خسته و سردم می تابد . کاش مرا هم به سوی خود می بردی .
پدر شعر غمگین فراقت تا همیشه در من جاری است و رویای من از حس باتوبودن سرشار. کاش امشب به خوابم می امدی تا روزت را به تو تبریک بگویم .فقط همین .
پدر عزیزم روزت مبارک.

تا غروبی دیگر و نوشتاری دیگر 




  • گسیختن
  • راندن