تاريخ : ۱۳۸٦/۱/٢٤ | ۳:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

سلام

حوصله خيلي نوشتن رو ندارم فقط يك غزل تقديمتون مي كنم  و بس:


                              برزخ

من و انديشه عشق يكي كه هست در رؤيا
يكي كه مي نويسد از چكاوك ، عاشقي ، فردا

تو اعجاز مسيحايي  تو مريم وار و رؤيايي
كه در بُعد عطشناكم قيامت كرده اي برپا

دچار برزخ عشقم عذابم انتظار تو
تو اما فارغ از مردي  كه بي تو مرده در غمها

نمي خواهم در اين برزخ بميرم بي تماشايت
بمان با خستگي هايم براي لحظه اي حتي

تو دور از دستهاي من تو سهم خوابهاي من
كدامين كوچه كوي توست اي زیبای ناپيدا؟

تو محبوب سپيدي ها تو تنديس زلال عشق
تو معبود دلي خسته ، دلي عاشق ، دلي تنها

تا غروب جمعه ای دیگر



تاريخ : ۱۳۸٦/۱/٩ | ۸:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

سلام
بهار هم بالاخره از چنگ زمستون رها شد و خودش و رسوند تا دوباره گلها رو شكوفا كنه ودلا رو بهم پيوند بده
نسيم بهاري وزيدن گرفت و روح تازه اي در كالبد تمام موجودات دميد. سر سبزي و طراوت بعد، از سوز سرماي زمستون نعمتيه كه بايد قدر ش رو دونست و به اين سادگي ها از دستش نداد.
خدا رو شكر به خاطر اين همه نعمت كه يكي از اونها هم بهار ه . بهار زيبا و دوست داشتني .
و اين هم يك شعر تقديم به دوستان خوبم:


                                                        بهار من
بهارمن !  بهاري باش و مينايي
بخوان شعري برايم اي اهورايي
شقايق باش و عطر باوفايي را
بيفشان در خيال مرد تنهايي
در اين انديشه مي ميرم كدامين روز
به باغ خواهشم مردانه مي آيي؟
زلال مهرباني را بنوشانم
تو با اعجاز دستاني مسيحايي
تو سبز و روشن و از نسل امروز
و من مرد قرون گنگ وسطايي!

تا غروبي ديگر



  • گسیختن
  • راندن