تاريخ : ۱۳۸٧/۱/۳٠ | ٤:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی


اگرچه نوشتن از انان که خود را فراموش کردند تا برای همیشه در یاد ها بمانند کار من نیست چرا که من در وجودِ خاکی ِخویش غرقم و در منجلاب دنیای ماده اسیر؛ ولی دل من نیز می خواهد در صف خریدارن یوسف مصر باشد اگر چه با دستهایی خالی .
آری چگونه می توانم از کبوتران سبکبال آسمان عشق و ایمان که در کرشمه معشوق ذوب شده اند بنویسم ؛ چرا که از کبوتر نوشتن بال می خواهد نه دست ، بالهایی از جنس پرواز .


              درک شقایقها
درک درستی از شقایق ها نداریم
بربرگهای سرخشان پا می گذاریم
ما ساده ساده به یک لبخند دنیا
روی از خدا گردانده مست روزگاریم
از یاد بردیم آسمانی هایمان را
هرچند می گوئیم در یاد بهاریم
خون تو بارانی ست می بارد به قاب ِ
عکسی که بر تعویض آن اصرار داریم
عکس درختی خشک در برف زمستان
آنجا بجای عکس گلها می گذاریم
من از شما می پرسم آیا بی قراریم ؟
دل در کمند عشق گلها می سپاریم؟
آیا برای دیدن نرگس نگاری
هر لحظه را با بی قراری می شماریم؟
آیا مهیائیم تا آقا بیاید
با این دل و روی سیه در انتظاریم؟
آیینه ها تصویری از حورو پری شد
از یار غافل می شویم و می نگاریم :
"دنیاست رنگارنگ و فعلاً ای شهیدان
وقتی برای از شما گفتن نداریم"!


تاريخ : ۱۳۸٧/۱/٢٥ | ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

سلام دوستان خوبم
این غزل شرح حال فرزندان جانبازی ست که شاید نمی دانند چرا پدر بزرگوارشان در ظاهر با دیگر پدر ها تفاوت دارند:

معما


چرا زخمت نمی یابد مداوا ؟
چرا چشم تو نابیناست بابا ؟
چرا باید بمانی تا همیشه
چنین غمدیده و مهجور و تنها
تمام دلخوشیت آن عکس کهنه
که با آن می روی تا اوج رؤیا
مگر بابا چه کردی در جوانی
که مردم می گریزند از تو حالا
دوباره با سکوتی ممتد و تلخ
نداد او پاسخی براین معما
بگو مادر! چرا بابا غریب است ؟
چرا صد زخم دارد او بر اعضا؟
 چرا هرگز نمی گوید جوابی
به این پرسش ؟ امان از دست بابا!
بگو مادر ، بگو و راحتم کن
ندارم طاقت زخم زبانها
چرا در سالهای دور غرق است
تمام فکر و ذکرش ؛ بارالها
و مادر در نهایت راز را گفت
 وداد آخر جواب پرسشم را:
پدر مرد جهاد و جنگ و مین است
از این رو زخمها دارد به اعضا
دو چشمش را به راه میهنش داد
به دل بیناست؛ می بیند خدا را
دلش آرام و روشن چون نسیمی
که هر دم می وزد از سمت دریا
پدر زائیده ایران زمین است
ندارد شکوه از زخم زبانها
پدر جامانده از یک کاروان است
پشیمان است از ماندن در اینجا
پدر می رفت تاکه برنگردد
شبیه حاج همت ، باکری ها
پدر جانباز راه عشقبازی ست
نه دلبسته به های و هوی دنیا
برو نزدیک ؛ دستی بر سرش کش
ببوسش تا شود زخمش مداوا

تا فرصتی دیگر



تاريخ : ۱۳۸٧/۱/۱٧ | ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی


سلام
 با شعری در مورد شهدا در خدمتتون هستم :

 


شمیم عطر گل در شهر پیچید
و خاک اردکان بر خویش بالید
که دشمن از صدای یا حسین ِ
جوانان شجاعش سخت ترسید
دوباره حس پرواز و رسیدن
و هم آوا شدن با شور امید
دوباره یاد مردان شلمچه
حدیث رویش مردان خورشید
عجب رسمیست پیوند گل ومین
خدا گلهای باغ خویش را چید
نگاهم خیره بر  جسم شهیدی
که بی سر بر هوای نفس خندید
پلاک کهنه ای در خاک مانده
فتاده استخوانی پای آن بید
بیا یادی کنیم از لاله هایی
که خون سرخشان بر جاده پاشید
همان آلاله هایی که نوشتند
همیشه با ولایت زنده باشید
بیا یادی کنیم از آن شهیدی
که جسم پاک او صد قطعه گردید
بیا یادی کنیم از خالصی ها
که یاد سبزشان گردیده جاوید
و عاصی زاده آن سردار تنها
که تاسوعا لب دلدار بوسید
بیاد پوردهقان ، میرشمسی
که عطر نامشان در شهر پیچید
کجا رفته ست زفاک آن بسیجی
که در ام الرصاص آقاش را دید
بنازم خاک پاک اردکان را
که نسلی اینچنین را پرورانید
همیشه لاله ها مان باطراوت
خیال سرخشان هر لحظه جاوید


تا فرصت دیگر



تاريخ : ۱۳۸٧/۱/٦ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی


سلام
مبارک باشه تولد یگانه مرد تاریخ
او که اومد جاهلیت رو به آدمیت تبدیل کرد و از ملخوار های عرب ابوذرها و مقداد ها رو تربیت کرد
او که سلمان رو برآشفت تا به حجاز بره ببینه این مرد که آوازه اش همه جا پیچیده کیه و چه حرفی برا گفتن داره وقتی هم که رفت مسحور اعجاز دم مسیحایی او شد و اسیر و شیفته آخرین رسول خدا شد و کلام وحی رو با آغوش باز پذیرفت.
میلاد آن آسمانی مرد که ناجی تمام بشریت  خصوصا ما مسلمانان است رو تبریک میگم همچنین میلاد فرزند بزگوارش امام ششم ما شیعیان امام جعفر صادق که اسلام و تشیع رو حیاتی دوباره بخشید.
مبارک در  مبارک  این همه عید    و باید زاسمان مهر و صفا چید
به امید اینکه شیعیان خوبی باشیم و بتونیم با استقامت و صلابت در این راه قدم برداریم .

 

میلاد مبارک

 

و این شعری که در هفده ربیع الول سال 1380 یعنی اول خرداد 80 سروده شده است :

هفده از ماه ربیع  از سال فیل
آسمان غرق سرور و قال و قیل
هرچه در عالم همه در انتظار
غرق حیرت از طلوع آن جمیل
منتظر دلها که نوزادی  ز عرش
می رسد بر دستهای جبرئیل
شور و آوایی جهان را درگرفت
ماه و خورشید و ستاره شد ذلیل
آتش آتشکده خاموش سد
آب ساوه شد به لحظه قلیل
زاده شد خورشید عالمتاب دل
او که بود از نسل موسا و خلیل
او که نورش قرنها پیش از چهان
خلق شد از ذات رحمان جلیل
دین تکامل یافت با اخلاق او
او که بود ازنسل مردان اصیل
او که اعجازش فراتر رفتی از
روح عیسا و شکاف رود نیل
او رسول مهربانی بود و عشق
ناجی انسان شد از هر قوم و ایل
هفده از ماه ربیع از سال فیل
زاد روز رادمردی بی بدیل


تا فرصتی دیگر



تاريخ : ۱۳۸٧/۱/٢ | ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد 

زدم این فال و گذشت اختر وکارآخرشد

آن همه نازوتنعم که خزان می فرمود           عاقبت  در  قدم  باد  بهار آخر  شد


به امید انکه سالی متفاوت و رو به جلو داشته باشیم.
تا فرصتی دیگر



  • گسیختن
  • راندن