تاريخ : ۱۳۸٧/۱٢/۱٦ | ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

 

عزیزان سلام قلب

صبح جمعه است و دلم براتون گرفته بود گفتم اخرین غزلم رو که همین دیروز سروده شده براتون بنویسم تا با نظرات خوبتون منو راهنمایی کنید . ممنونم

 

                                                     هیمه غم

کمی از هیمه ی غم را ز پشت خسته ام بردار

مرا اینگونه در بهت سکوت جاده ها مگذار

همیشه با تو و عشق تو خواهم ماند، باورکن!

اگر حتی میان ما کشند از صخره ها  دیوار

چه می فهمند آنهاکه پی اثبات مفهومند

حضور عشق در دل را نمی بایست کرد انکار

چه باشد دل ، چه باشد مستی و شورآفرینی ها

دلم در زیر پاهای تو له شد گام را بردار

نمی فهمد کسی که در خودش غرق است دریا را

نخواهد دید مردی را که دیشب مرد در آوار

بگو آیا اگر دست از تو و از عشق بردارم

چه فرقی میکنم من با مترسکهای شالیزار؟

نه نایی مانده در جسمم  نه حسی در حصار روح

مرا پایین بیاور بعد مرگ از ارتفاع دار

و آخر در یکی از روزهای خسته پاییز

شب سرد تو می آید  دلم را می کند انکار

دلی که می تپید و می خروشید از برای تو

برای فرصت رؤیایی و نا ممکن دیدار

تا غروبی دیگر بامن حرف نزن



  • گسیختن
  • راندن