تاريخ : ۱۳۸۸/٦/٢٦ | ٥:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

چه دلتنگ و نجیب

 کودکی هایم را در جویبار رفته دوران کودکی ذهنم

به رؤیا می نشینم

هرسال وقتی بوی مهر فضای دلم را عطرآگین می کند

 دل رمیده من

 کودکانه

روز اول مدرسه

اضطرابی ناب را در قلیان سینه خویش تجربه می کند

 و معلم منتظر حضور نگاه کودکانی است که هیاهوی تابستان

و شیطنت هایش را به مدرسه خواهند آورد

و ناظم با ترکه ای در دست

نظم را در حیاط دبستان به تصویر خواهد کشید

بابای خوب مدرسه مانند همیشه

 در انتهای قلب خود

با دستمالی سپید

شیشه ی کلاس آینده  من و  ترا تمیز می کند.

 

مدرسه ها باز می شوند

 ومن

خیال خوب مدرسه را در ذهن خود شکوفا نگاه خواهم داشت

و "مهربانی مهر" را از عمق جان خویش  

فریاد خواهم زد



تاريخ : ۱۳۸۸/٦/۱٩ | ۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

فضای شهر سنگین است

چرا مولا نمی آید؟

سکوتی سربی و سیال

زمین در خویش می پیچد

نه خورشیدی نه مهتابی

 هوا تاریک تاریک است

غروب مرد میدانهای رزم و مهربان نیمه های شب

 زبانم لال

               نزدیکست

 

نماز صبح او رنگین به خون پاک رگهایش

نگاه آسمان تاریک

یکی از دور می آید

کسی که شانه ایش را دو خورشید جهان افروز می گیرند

یکی که چاه تنها چاه میداند تمام رازهایش را

 

من از تنهایی یک مرد می گویم

من از بغض فرو افتاده در عمق وجود دهر می گویم

 

فضای شهر سنگین است

چرا مولا نمی آید؟

شهادت مولای متقیان حضرت علی علیه السلام تسلیت باد

 



  • گسیختن
  • راندن