تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ | ٥:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

سلامقلب

این غزل تقدیم تموم دوستان خوبم:


گرچه از وحشت این فاصله ها دلسردم

پی افسون نگاهت همه جا می گردم

پشت هر پنجره هر صبح پی هر نفست

چشم خود را به تماشای تو وا می کردم

بیقراری مکن از دست دلت آه مکش!

من برایت کمی از حوصله ام آوردم

دلم از حس رسیدن به پشیمانی رفت

ناگهان مرد دل و آه ... سراسر دردم

مغرب  و مشرق این جاده صدایت کردم

شعر من یاد تو در هر نفس و در هر دم

بخدا تاب ندارم؛ دل من پژمرده ست

بی جهت نیست که در اوج بهاران زردم

بعد ها قصه افسونگریت فاش کنم

تا نگویند که من سنگدلی نامردم

تا بعد بای بای



  • گسیختن
  • راندن