تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ | ٩:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

سلامقلب

حالا که امتحاناتم داره تموم میشه این غزل امام زمونی رو که همین تازگی ها سروده ام تقدیم تمام منتظران واقعی می کنم:

 

چه می شود نگاهمان به سمت عشق وا شود
پرنده ی خیالمان درآسمان رها شود

چه می شود خبر رسد که شاهزاده می رسد
و جشن شادی زمین به ناگهان به پا شود

چه می شود بهانه ی همیشه های بودنم
بیاید و بماند و دل از غمش جدا شود

چه می شود که آسمان برای گامهای او
شبیه فرشپاره ای به پای او فدا شود

چه می شود چه می شود! هزار بار گفته ام
نمی شود دعای من ادا شود؟ ادا شود؟

خبر رسد که می رسد؛ صدای پای آشنا
و هستی من و تو در نگاه او فنا شود.

 

بای بای



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ | ۸:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

قلب

سلام

با دوبیت شعر در خدمتم:

 

نگاهت از زمرد، از طلای سبز، از یاقوت


دلت اما شبیه حُرم سوزان کویر لوت

تو از سنگی؛ ولی زیبایی خورشید گون تو


دچار برزخ عشم نمود و وادی ناسوت!

بای بای



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٩ | ٩:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

قلب

 

صدای شاعرانه ات

به گوش من رساندی و

طنین عشق ساده ات

به کوچه باغ سینه ام نشاندی و

مرا پی نگاه آتشین خود کشاندی و

تمام غصه های آسمان عشق را

به قلب کوچک اسیر خود نشاندی و

ز عاشقی به جز جدایی اش نخواندی و

کبوتر دل مرا ز بام خود پراندی و

 

مرا شبیه شیشه ای

زمین زدی شکاندی و

 

به پیش من نماندی

 و نماندی و نماندی و ...

بای بای



  • گسیختن
  • راندن