تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

سلامقلب

دیروز سالگرد پرپرشدن عشق و امیدم یعنی پدر عزیزم بود.

این بیتها بیان احساساتم بود.آخه بدجوری دلم هواشو کرده بود.

 

ساحل غم

لبخند مهربانت در باغ سینه جاری
آوای ماندگارت بهتر ز هر قناری

تا چشم دل گشودم،  دیگر ترا ندیدم
زیبا! تو رفته ای و از ما خبر نداری

بر ساحل غم تو بر ماسه ها نوشتم
بیست و دو سال طی شد بی روی ماهت! آری

بیست و دو سال مردن، در خویشتن فسردن
همپای لحظه هامان؛ اندوه و بیقراری

من ساقه ای شکسته از ضربه های طوفان
من رهسپار عشقم عشق به گل اناری

وقتی که تو نباشی دنیا به این قشنگی
نزدم ندارد ای گل؛ ارزش و اعتباری

ما را پدر پس از خود در این کویر وحشت
به دست اضطراب و تردید می سپاری

بعد از تو مهربانم، سنگ صبور مان شد
یک قاب عکس مانده از تو به یادگاری

                                                                      خدانگهداراسترس



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ | ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

سلام دوستان عزیز قلب

با یک مثنوی در خدمتم.

 

قنوت چشمهایت -یاس بانو - کوله ای از حس

در این شبهای بحرانی، بیا زیبا! به دادم رس

بگو در کوله ات جایی برای یک کویری هست؟

بگو که می شود دل بر نگاه بی ریایت بست؟

بگو آیا مرا که از خیالت سخت بیمارم

کمی از خویش می بخشی؟ که بی شک با تو بسیارم

خودم را می زنم بر دار عشقت تا که با مرگم

به راز چشمهایت پی برد این باغ بی برگم

قسم بر نام خوشبویت ، به چشم مثل آهویت

که دل افتاده در دامی که گسترده ست گیسویت

الفبای غزل را تو به من آموختی تا یک ...

سلام و یک ... دلم لرزید از دستت ... چرا با یک؟

 

چر ا با یک کلام ساده در خود گم شدی ای مرد؟

چرا با یک نگاهش شعلۀ هیزم شدی ای مرد؟

چرا تا یک ... منی که سربزیرِ کوچه ها بودم

به عطر یاسی از رؤیا، دل و جانم بیالودم

 

 
   

  من اما از کویر و تو شمیم یاسمن هایی

تو عطر تازه گلهای وحشی در چمن هایی

تو بُعد تازۀ بودن ، تو یک آوای نوبنیاد

تو مثل معجزه سنگ دلم را داده ای برباد

 

به بوی سیب سرخی که سر صبحانه می بویی

بگو یکبار احوالی از این دیوانه می جویی؟

 

تا بعدبای بای



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٧ | ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

 

 

قاب عکست هنوز بی رنگست؛

و نگاهت پر از توهّمی مبهم

ساحل شرقی تماشایت

بارانی

 

من ؛ از کرانه آوار

 از جزر و مد برکه ای سربی

من از غروب می آیم

می آیم و هنوز

قاب عکس تو از شقایق و احساس

خالی

 

 

هنوز

سایه های رنگ و طراوت

به میهمانی فضای خیالی تو نیامده اند

 

یادش بخیر!

وقتی خودت

با تمام رنگهایت

نگاه را سرشار می کردی.



  • گسیختن
  • راندن