تاريخ : ۱۳٩٠/۳/٢۱ | ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی


عصر پانزدهمین روز از خرداد ماه بود که عمویم زنگ زد و خبر در گذشت پدربزرگ عزیزم را به من داد. خبر مردی که هم برایم  پدر بود و هم پدر بزرگ. مردی مهربان و بی آلایش ، صمیمی و با گذشت و همیشه با لبخند، مردی که هیچکس از او گله ای نداشت حتی در سن 88 سالگی که پیرمردها پر توقع می شوند و بداخلاق . از هیچ کس توقعی نداشت. با ایمان و بلند طبع بود.
 عمویم زنگ زد و گفت که در اثر سکته قلبی این زمین تیره را ترک کرده است.
حالا دیگر نیست و به همسرش پیوسته، به پسرش یعنی پدرم . به دامادش . چقدر برایشان گریست چقدر از نیکی هایشان می گفت . دیگر صدای هق هقش را نمی شنوم. دیگر اشکهایش را نمی بینم.
آری یک عمر تلاش و زحمت به پایان رسیده است  و حالا نوبت من است که در تنهاییم برایش بگریم و هقهقم را در خویش خفه کنم.
پدر بزرگ رفتی و خوبی هایت بر سر زبانهاست. رفتی و لبخندهایت و حرفهای قشنگت  زنده است. رفتی و طنین قرآنت، صدای اذان و نماز و صلواتت در گوش مان طنین انداز است. آری تو رفته ای و عشق و امیدت در لحظه هامان جاری است.
خداحافظ پدر بزرگ . مرا ببین که چقدر تنهایم. اشک در چشمان و بغضم در گلوست و نمی دانم چگونه پروازت را باور کنم.
و فردا هفتمین روز از غروب توست . روحت شاد.

نامت عباس و دلت لبریز  بود از عطر یاس
می نمودی با عمل پروردگارت را سپاس
عابد کوی عبادت بودی و با چشم تر
می نمودی تو شفاعت را ز مولا  التماس



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/٢۱ | ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی


نابترین ترانه

ای نابترین ترانه دل
ایینه ی عاشقانه دل
فرصت بده تا که با تو باشم
ای لحظه عارفانه دل
آرامش تن به خاطر تست
ای زمزمه شبانه دل
سر سبز شود دل از خیالت
ای رویش جاودانه دل
رخسار مرا تو شستشو ده
در بارش بی بهانه دل
ای قمری پرکشیده از تن
برگرد به آشیانه دل
قدقامت خویش با توگویم
وقتی تو شوی روانه دل
هنگامه عشق است و نماز است
با اشک، بشوی خانه دل
 

 
**************


ندای آفرینش

دلم گوید که بازآ سوی قرآن
رها کن عقده های کهنه از جان
بسوی شکوه های نیمه شب رو
دعا کن با دو چشم پاک و گریان
بخواه از دلبر عرفانی خویش
که یاری مان کند در موج و طوفان
ببین طوفان چه وحشی و خراب است
کمک جو از اشارتهای قرآن
بخود بازآ و دلبر را صدا کن
خدایا رحمتت بر ما بباران
خدایا هر جوانی که اسیر است
اسیر خویش یا نیرنگ شیطان
به آیات کتابت یاریش کن
و آزادش کن از بند گناهان
جوان! بشنو ندای آفرینش
بگیر عبرت تو از گم کرده راهان
مرو راهی که افتی در بیابان
مکن کاری که گردی تو پشیمان
برو جایی که بوی یار باشد
دلم گوید که بازآ سوی قرآن.

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱٤ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

سلام بعد از مدتی تنبلی و گرفتاری دوباره اومدم.

اومدم تا پرواز بزرگمرد تاریخ، حضرت امام  رو با یک غزل تسلیت بگم :


نیمه های شب نمازش خواند و پرها را گشود
نیمه خرداد بود و شعر رفتن می سرود...
مرغ روحش ساکن این آشیان بی نشان
ساکن این کوچه های مبهم و خاکی نبود
بالها را باز کرد و تا نگارش پر کشید
لاله ها در انتظارش؛ با گل افشانی و عود
صبح فردایش خبر آمد که"آقا رفته است"
اشک غم چشم همه ایرانیان را در ربود
تکه های قلب ما هرگوشه ای پژمرده شد
بعد پروازش مگر چیزی برامان مانده بود؟
دستهایش تا همیشه  در قنوت عاشقی
قامت رعنای اودر ابتدای یک سجود
تا جنون و عشق همپای سفر، مردانه وار
با خدای خویش دائم غرق در گفت و شنود
خیره بر امواج دریا رهسپار کوی او
با دلی سرشار ایمان همصدا با  هرچه رود
بی تو سیمای قناری های عاشق زرد زرد
بی تو چشم آسمان ابری وش و تار و کبود
نیمه خرداد بود و شعر رفتن را سرود
زیستن بعد تو آقا ! عاشقانت را چه سود؟



  • گسیختن
  • راندن