تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٥ | ۸:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

شعری به سفارش دوستانم برای اجرای یک ترانه صبحگاهی : 

آیه های بندگی

 

سلام میکنم به تو

تویی که خالق منی

سلامی از نهایتِ

صفا و صدق و روشنی

 

ترا خدای مهربان!

ز جان سلام میدهم

به کوچه های عشق تو

چه ساده گام می نهم

 

دوباره صبح روشن و

دوباره حس زندگی

دوباره درک تازه ای

از آیه های بندگی

 

به خود نگاه می کنم

گناهکار و خسته ام

پنجره های رحمتت

به روی خویش بسته ام

 

به تو نگاه می کنم

همیشه در کنارمی

اگرچه من غریبه ام

تو موجب قرارمی

 

وجود خویش را بیا

پر از نشاط و شور کن

خماری از وجود خود

به یک اشاره دورکن

 

توکل و تلاش شد

رمز سعادت بشر

در خت عمر آدمی

به کار می دهد ثمر

 

دوباره صبح روشن و

دوباره حس زندگی

دوباره درک تازه ای

از آیه های بندگی

 

مصطفی عابدی اردکانی

14/8/91



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٤ | ٤:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

 

 

گل نیلوفری شکفته در جان من!

چه سان از تو بگویم که در جان منی

من در توام و تو در منی

هرسو تو را به نظار ه می نشینم و هر طرف به تو خیره می شوم

 ترا می بینم

 بدون تو تمام معلومات جهان مجهولند و  تمام فاصله ها بی پایان

همه چیز به تو ختم می شود و تو پایان هر ماجرایی

تمام قصه های نا نوشته از تواند و تمام نوشته ها از اشارات زلف پریشان و چشم مخمورتو

در کدام داستان از تو سخن نیست و در کدام حادثه تو بی تأثیری؟

چگونه از تو می نویسم و از تو می نویسند؟

 مگر تو کیستی که بی تو تمام دایره ها بی مرکزند و تمام منظومه ها بی خورشید

کمال مطلق !

راه ها به تو می رسند؛ من بانی گمراهی خویشم

 جاده ها به تو ختم می شوند؛ خود حدیث فراموشی خویشم

 هر مسیر بی عشق تو میّسر نیست و هر تکاپو بی مهر تو مردود

خیال تو؛ حقیقت ناب زیستن است

 و سجده به پایت

سجده به تنها لایق ستایش

می پرستمت ، پروردگار مهربان من!

ای گل نیلوفریِ شکفته در جان و تن من!

 

مصطفی . عصر جمعه ای دلگیر



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۸ | ٩:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

سالهاست رفته ای؛

 

خاطره هایت اما

 

 مانده به دیوار هنوز...



  • گسیختن
  • راندن