تاريخ : ۱۳۸۸/۱٠/٢٥ | ٤:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

یاحسین!

کاش جملاتی را به قلبم جاری می ساختی که از تو و معبود تو سرچشمه می گرفتند. کاش مرا بدست همان باد های سرگردانی می سپردی که شب تاسوعا بر خیمه ها می وزیدند و هوهو کنان وداع ترا با زمینیان زمزمه می کردند. کاش نور ماه بودم؛ تا در شب تاسوعا  تو و یاران از خویش رسته و به خداپیوسته ات را به تماشا می نشستم؛ همان یارانی که در رثای دنیا جشن گرفتند و در لبیک حق از یکدیگر پیشی.

کاش بودم و می دیدم پیروزی آفتاب سرخ را بر جغدان شب پرست تیره روی، کاش می دیدم چگونه تا دم آخر بر ای بازگشت حتی یک نفر از قبیله خاموشی به قبیله ی آفتاب خطابه سر می دادی و دست از دعوت به نور و روشنی بر نمی داشتی و چسان تا لحظه آخر، آزادگی و مردانگی را در کلام و عمل فریاد می زدی.  اما صد افسوس که قلب ها از سنگ بود و شکم ها از مال حرام پر، و ترا؛ یعنی آفتاب را نمی دیدند و کمر همّت به قتل تو بستند و خورشید را سر بریدند.

آسمان به تیرگی گرایید، زمین مات و مبهوت ، زمان در حیرت این نامردمان از حرکت باز  ایستاد.

 عاشورا نزدیکست؛ و عاشورا یعنی اندوه زمین و زمان تا همیشه ی تاریخ.



  • گسیختن
  • راندن