تاريخ : ۱۳۸٩/۸/۱٤ | ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

با سلام با یک غزل مثنوی بروزم . امیدوارم خوشتون بیاد.

 اگر نقدی هم داشتید با دل و جون می پذیرم.

به سیب سجده مکن

 

به سیب سجده مکن سیب عاشقی کالست

و عشق زیر پای سکوت پامال است

بنفشه های بهاری چه زود می میرند

چه ساده حس غریبی به خویش می گیرند

میان طعم نجیب جوانه ها ماندم

و دست سایه شوم کلاغ را خواندم

همیشه در هوس پرگشودنم تا تو

همیشه به هوای غزل سرودنم تا تو

 

صدای مات کسی مرا به خود آورد

زمین قفسی بود و من یکی شبگرد

شب خیال تو را می ربودم از جانم

تو رفتی و از من نمانده جز یک درد

به حال و هوای تو می شود رقصید

و عاشقانه به آفتاب پناه آورد

صدای مات کسی مرا به خود می خواند

سکوت کهنه خود را ز عمق دل می راند

هجوم ساده ی یک مثنوی مرا پر کرد

برایم از آیین جاذبه خبر آورد

برایم از آوای قاصدکها خواند

مرا کنار ساحل لبهای ناب تو بنشاند

کسی که مرا می خرد خودش اینجاست

یکی که شبیه غروب یک دریاست

ترانه ی ناب تو دل به دریا زد

برای دیدن تو سر به ماجراها زد

یکی نشسته کنارم که بوی او دارد

شبیه  ابر بهاری، چقدر می بارد

من از تبانی ساحل به خشم می آیم

مگر نه اینکه من از دودمان دریایم؟

برای کینه ساحل بگو چه باید کرد؟

چگونه عاشقانه برایش آب آورد

چگونه عاشق دریا شدن ترا کر کرد

و چشم های آسمانی ترا تر کرد

نه مثل پنجرها می توان به خود لرزید

 نه مثل ابر به جاده های دلت بارید

به سیب سجده مکن که سیب احساس است

تمام حس نجیبش کمال الما س است

صدای چیدن سیب از کرانه می آید

شهید می شوی و یادت از زمانه می آید

به سیب سجده مکن که سیب تکراریست

به آینه خو کن که زخم آینه ها کاریست

به آفتاب قبله نما رونما زائر

دل از همیشه بکن شبیه یک شاعر

کسی که مرا می خرد خودش اینجاست

یکی که شبیه غروب یک دریاست

 



  • گسیختن
  • راندن