تاريخ : ۱۳٩٠/۸/٢۸ | ٦:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

 

 

سلامقلب

و این هم یک غزل تقدیم به شما خوبان:

 

کمی از هیمه ی غم را ز پشت خسته ام بردار

مرا اینگونه در بهت سکوت جاده ها مگذار

 

همیشه با تو و عشق تو خواهم ماند، باورکن!

اگر حتی میان ما کشند از صخره ها  دیوار

 

حضور عشق در دل را چگونه می کنی انکار؟

دلم در زیر پاهای تو له شد گام را بردار

 

نمی فهمد کسی که در خودش غرق است دریا را

نخواهد دید مردی را که دیشب مرد در آوار

 

بگو آیا اگر دست از تو و از عشق بردارم

چه فرقی میکنم من با مترسکهای شالیزار؟

 

نه نایی مانده در جسمم  نه حسی در حصار روح

مرا پایین بیاور بعد مرگ از ارتفاع دار

 

و آخر در یکی از روزهای خسته پاییز

دل سرد تو می آید  دلم را می کند انکار

 

دلی که می تپید و می خروشید از برای تو

برای فرصت رؤیایی و نا ممکن دیدار.

 

بای بای



  • گسیختن
  • راندن