تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ | ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

سلام دوستان عزیز قلب

با یک مثنوی در خدمتم.

 

قنوت چشمهایت -یاس بانو - کوله ای از حس

در این شبهای بحرانی، بیا زیبا! به دادم رس

بگو در کوله ات جایی برای یک کویری هست؟

بگو که می شود دل بر نگاه بی ریایت بست؟

بگو آیا مرا که از خیالت سخت بیمارم

کمی از خویش می بخشی؟ که بی شک با تو بسیارم

خودم را می زنم بر دار عشقت تا که با مرگم

به راز چشمهایت پی برد این باغ بی برگم

قسم بر نام خوشبویت ، به چشم مثل آهویت

که دل افتاده در دامی که گسترده ست گیسویت

الفبای غزل را تو به من آموختی تا یک ...

سلام و یک ... دلم لرزید از دستت ... چرا با یک؟

 

چر ا با یک کلام ساده در خود گم شدی ای مرد؟

چرا با یک نگاهش شعلۀ هیزم شدی ای مرد؟

چرا تا یک ... منی که سربزیرِ کوچه ها بودم

به عطر یاسی از رؤیا، دل و جانم بیالودم

 

 
   

  من اما از کویر و تو شمیم یاسمن هایی

تو عطر تازه گلهای وحشی در چمن هایی

تو بُعد تازۀ بودن ، تو یک آوای نوبنیاد

تو مثل معجزه سنگ دلم را داده ای برباد

 

به بوی سیب سرخی که سر صبحانه می بویی

بگو یکبار احوالی از این دیوانه می جویی؟

 

تا بعدبای بای



  • گسیختن
  • راندن