تاريخ : ۱۳۸٤/٥/۳۱ | ٥:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

يكي از روزهاي گرم تابستان است . ومن عجيب دلگيرم .دلگير از روزهاي تكراري، دلگير از ثانيه هاي بي هويت، دلگير از مرگ دقيقه ها در برهوت بي هدفي.
ديريست آن مصطفاي هميشه نيستم . آن مصطفاي پرنشاط و پر انرژي كه براي لحظه لحظه زندگيش برنامه داشت و براي رسيدن به خواسته هايش تلاش مي كرد نيستم . حالا... بي هدف مي خوابم بي هدف بيدار مي شوم . بي هدف خود را سرگرم مي كنم و در نهايت بي هدف و در هاله اي از وهم زندگي مي كنم . نمي دانم چرا احساس سبز گذشته در من نيست ؟ احساس پاك حيات در من نيست ؟
رنگ خدا را آنگونه كه در سالهاي كودكي و جواني مي ديدم در برگهاي گل سرخ نمي بينم  رنگ خدا را آنگونه كه آنروزها، روي بال گنجشكها حس مي كردم نمي يابم . آري مرا چه شده است ؟ بر سرمن چه آمده است ؟  كمكم كنيد تا زمين را و خاك را رها كنم . كمكم كنيد تا به اوج ، تا به آسمان برگردم !



  • گسیختن
  • راندن