تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢٤ | ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

سلامقلب  وعرض ادب به دوستان عزیزمقلب

دوستانی که مدتی است از خیال حضورشان شان بی خبر مانده ام.

 

امده ام بنویسم

برای تو

ای عزیز

ای مهربان

که با نگاهت مرا به خویش می خوانی

ای تو همصدا با اواز قناریها

که مرا تا افتاب می بری

چشمهایت را مبند

چشمهایت که بسته است من به نابینایی می مانم گم کرده را.

باز کن چشمهایت را

بگذار از دریچه نگاه تو

جهان افتابی ام را به تماشا بنشینم.

 

واین غزل تقدیم به نگاه ستاره گونه ی شما فرشته های مهربان.

 

بانوی شالی

شب و مرد غریب این حوالی
که مانده خیره برگلهای قالی

شب و رخوت، شب و دردی دوساله
سکوت و غمزه چشمی شمالی

تو یک هدیه که روئیدی به پائیز
تو اعجاز خدا در این حوالی

تو بانوی نجیب آبهایی
و من مردی سراپا خشکسالی

تو مؤمن ساده و لبریز از عشق
و من ... دنیایی از آشفته حالی

غروب و ... من ؛ اسیر شب پرستی
کویر و... من به فکر کشت شالی !

خرز اینجا و من محو کویرم
به فریادم رس ای بانوی شالی!

 

تا بعدبای بای



  • گسیختن
  • راندن