تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۱٦ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

سلام قلب



میلاد نور بر همه شما عزیزان مبارک باد

یک روز که از همه ادمها خسته بودم و تنهایی روی دلم کمین انداخته بود این متن رو نوشتم .

 

آیا در هجوم تیرهای نا امیدی قرار گرفته‌ای؟
وقتی آینده برایت چنان مبهم و غریب می‌شود که پشتت می‌لرزد و رعشه‌ای عجیب در حرکت دستانت جلوه گر می‌شود.
 وقتی نگاه می‌کنی آینده‌ات نا مفهوم و موهوم

پشت سر سکوت

بی کسی و تنهایی محض

کسی نیست که ترا به جلو براند.


ای دریغ و دریغ ... هیچ درختی برای تکیه دادن نیست.


اندوهناک و خسته به دوردست‌های پشت سر خود که جز سکوت و تنهایی نیست خیره می‌مانی.

اشک در کاسه چشمان غم‌زده‌ات حلقه می‌زند.

غربتی عجیب فرایت گرفته است.

تنهایی را از عمق وجود حس می‌کنی و بی کسی را چه خوب می‌فهمی.
 

ناگهان ...
حسی لطیف به تو می‌گوید حرکت کن. گام بردار من با توام. از خودت به خودت نزدیکترم.
 تمام انرژی‌ات را در پاهایت خلاصه می‌کنی. گام اول را هر طور شده برمی داری. قدمت ده برابر می‌شود. انگار یک نفر ترا به جلو می‌راند. انگار روی ابرهای راه می‌روی. همه چیز روبراه می‌شود. گام‌های بلند و بلند تر می‌شود.

دیگر واژه ترس از تو رخت بر بسته است و تو مثل رود در جریانی.
به یاد آن صدای انرژی بخش می‌افتی. به طرف آن ندای روحانی بازمی گردی. سرت را می‌چرخانی و به پشت سر نگاه می‌کنی.
 می‌بینی اش
هنوز هست
و عاشقانه نگاهت می‌کند
تو برایش دست تکان می‌دهی و از اینکه زودتر ندیده بودی‌اش پشیمان و پریشان می‌شوی.
با عشق نگاهش می‌کنی. گل لبخند بر لب‌هایت جوانه می زند و از ته دلت فریاد می شوی و می گویی؛
 متشکرم خدا.

 

چشم ها اورا در نمی یابند

و اوست که دیدگان را درمی یابد

و او لطیف آگاه است.

سوره انعام،آیه 103

 

بای بای



  • گسیختن
  • راندن