تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٤ | ٤:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

 

 

گل نیلوفری شکفته در جان من!

چه سان از تو بگویم که در جان منی

من در توام و تو در منی

هرسو تو را به نظار ه می نشینم و هر طرف به تو خیره می شوم

 ترا می بینم

 بدون تو تمام معلومات جهان مجهولند و  تمام فاصله ها بی پایان

همه چیز به تو ختم می شود و تو پایان هر ماجرایی

تمام قصه های نا نوشته از تواند و تمام نوشته ها از اشارات زلف پریشان و چشم مخمورتو

در کدام داستان از تو سخن نیست و در کدام حادثه تو بی تأثیری؟

چگونه از تو می نویسم و از تو می نویسند؟

 مگر تو کیستی که بی تو تمام دایره ها بی مرکزند و تمام منظومه ها بی خورشید

کمال مطلق !

راه ها به تو می رسند؛ من بانی گمراهی خویشم

 جاده ها به تو ختم می شوند؛ خود حدیث فراموشی خویشم

 هر مسیر بی عشق تو میّسر نیست و هر تکاپو بی مهر تو مردود

خیال تو؛ حقیقت ناب زیستن است

 و سجده به پایت

سجده به تنها لایق ستایش

می پرستمت ، پروردگار مهربان من!

ای گل نیلوفریِ شکفته در جان و تن من!

 

مصطفی . عصر جمعه ای دلگیر



  • گسیختن
  • راندن