تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢٠ | ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

با سلام

با یک غزل به روزم

تندیس تراشیده شده از شب ودردی
مانند دلم؛ خسته، مه آلوده و سردی!

ابریست افقهای دلت دختر دریا
از خویش جدا مانده ای و ساحل دردی

یک لحظه در آیینه ببین صورت خود را
تصویر بهاریت گراییده به زردی

اینگونه مرا دربه در حادثه کردن.
این نیست به ابروت قسم؛ شیوه مردی

ای کاش که تغییر دهی شیوه خود را
عاشق بشوی، همنفس آینه گردی

ای ساکن ساحل که هواخواه تو دریاست!
طوفان زدگی های مرا رام نکردی

شاید بنشیند به زلالیت قلبت
از خاک بیابان تماشای تو گردی

 

دیریست که بر صخره عشق تو اسیرم

بی آنکه بدانم روش کوهنوردی!

 

برخیز و نگاهی به دل تب زده ام کن
لیلای غزلهام که بین همه فردی




  • گسیختن
  • راندن