تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢٧ | ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

با سلام



با یک غزل تازه به روزم


اگر اینگونه ات من چشم در راهم
اگر با دست تو افتاده در  چاهم
اگر شب، چشم بر بیراهه می دوزم
اگر یخ می زند در سینه ام، آهم
اگر کر می شود  گوش بیابان  با
طنین ضجه های گاه و بیگاهم
خدا داند ترا ای ماه من تنها
برای غربت و بغضم  نمی خواهم
 
اگر در انتظار روی مهتابی ت
همیشه با شبی تاریک همراهم
اگر طاقت ندارم گریه هایت را
و اینگونه ترا مردانه می خواهم
اگر باور کنم اینکه ترا دیگر
نخواهم دید؛ بی شک شکل ارواحم
بیا...  پایان این اشعار  سرخورده!
بیا یک آن کنارم،  تا که ما،  با هم...
رها در کوچه های ناگزیر شهر
ببیند او مرا با یار دلخواهم
به پیش چشم او که از حسد می مرد
به من می گفت:   خود خواهانه... گمراهم
برآرم از ته دل اینکه ای زیبا
تویی در آسمان خاطره، ماهم
*
نمی دانم که باور کرده ای یا نه ؟
ولی اینگونه ات من چشم در راهم.
 



  • گسیختن
  • راندن