تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢۱ | ٩:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

سالروز وفات پدر عزیزم دوباره منو غمزده کرد.

من این روزها عزادارم.

 

بیستم اسفند سال شصت و هشت

آفتاب دل به تاریکی نشست

 

این فلک هی سنگ زد تا شیشه ی

عمر بابای غریبم را شکست

 

ای فلک بردار دستت از سرم

سالها ویرانگی ما را بس است

 

نامرادی های تو ای روزگار!

عاقبت دست مرا از پشت بست

 

...

 

تا صدایت زد؛ شدی شیدا و مست

رفتی و نوشیدی از جام الست.



  • گسیختن
  • راندن