تاريخ : ۱۳۸٥/٤/۱ | ۸:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

سلام

از بروز نبودن خسته شده بودم .گفتم بروز کنم . نا گاه اين ابيات دوست داشتنی و زيبا که سالهاست در من شراره می کشند از شاعر ازنايی فاطمه سالاروند به ذهنم رسيد. همان را نوشتم . بی شک ارزش خواندن دارد .راستی ازنا يکی از شهر های استان خوزستان است.

ای آنکه عشق اولی و عشق آخری

شفاف و زلال و بی غبار و معطری

چون کوه سخت و سرافراز و پر غرور

چون آب پاک و نجيب و مطهری

گفتم دلم گرفته از اين شهر پر فريب

گفتی مرا به دهکده عشق می بری

تو قول دادی از سفر سالهای دور

پيراهنی سپيد برايم بياوری

من قول داده ام که به جز نام خوب تو

هرگز نياورم به زبان نام ديگری

تنها تويی تويی که در اين روزهای سرد

از آب و آفتاب و زمين مهربانتری

آيا زمان آن نرسيده است ای عزيز

کزکوچه های منتظر و خسته بگذری

بامن بمان بمان که بمانم برای تو

ای آنکه عشق اولی و عشق آخری

تا غروبی ديگر



  • گسیختن
  • راندن