تاريخ : ۱۳۸٥/٥/٢٧ | ٤:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

سال 1374  بود . سوار اتوبوس يزد – رشت. شايد تا چهارماه ديگر اميدي به ديدار شهرو ديارم نبود .قلم در دست ، با بغضی فرووخورده ، از شهرعزيزم دور مي شدم واينچنين مي نگاشتم:

خداحافظ اي زهره بي نشان
خداحافظ اي شهر خوش آسمان!

خداحافظ اي صاحب آفتاب
كه هستي تو همسايه اصفهان

خداحافظ اي شهر مظلوم من
كه تشنه تريني تو در اين جهان

صبوري و زحمتكش و رنج خيز
تو روحيه دادي به ما زندگان

ندانم چرا سهم آب ترا
خدا هديه داده به مازندران!

و لي خم به ابرو نياوردي و
شدي مرد دوران سخت زمان

تو اي مهد عرفان و علم و ادب
صبور و غزل پيشه باقي بمان

خدايا به خاك عزيز كوير
نما ابر بخشايشت ميهمان

تواي شهر مردان پرافتخار
هميشه سرافراز و جاويد مان

بناچار بايد كه گردم جدا
ز خاك جوانمرد تو مهربان

ولي آرزويم بود لحظه اي
كه چشمم ببيند ترا "اردكان"

نمي دانم ان لحظه بازگشت
مرا مي پذيري اي مهربان؟

خداحافظ اي شهر من "اردكان"
خداحافظ اي" زهره بي نشان

این شعر تقدیم به تمام وبلاگ نویسانی که در اولین گردهمایی وبلاگنویسان اردکانی که با همت :مدیر:برگزار میگردد شرکت می کنند. موفق باشید .



  • گسیختن
  • راندن