تاريخ : ۱۳۸٥/٦/۱ | ٦:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

سلام
اينك منم با غزلي در دست
 با وردي بر لب
 آري مرا با يك غزل بپذيريد.
وقي از احساس نوشتن پر مي شم ديگه دست خودم نيست بايد هرچي تو ذهنم مياد رو بيارم روكاغذ،
 مي نويسم و مي نويسم و شايد پس از نوشتن؛ نوشته هايم را بتوان شعر ناميد .
 وحالا ... بخونيد اين غزل رو كه درفراق يك دوست سروده ام. فراق او كه هميشه د رمن جاريست .

بدون شعر

تويي شعر و بدون شعر مي داني كه مي پوسم
ترا در خلوت رويايي هر شعر مي بوسم
شبيه شعر هايم خلسه ناكي بيخود از خويشي
چه زيبا با تو و آشفتگي هاي تو مأنوسم
اگر مي جوئيم دستي بكش بر زخمه تارت
من آنجا در ميان تاول نت هات محسوسم
منم حالا كبوتر بچه اي تنها و سر درگم
كه پشت ميله هاي سربي چشم تو محبوسم
و ديشب كولي شبگرد در دستم خطي را ديد
كه فردا همرديف حافظ و فردوسي طوسم!
و آخر در شبي وحشي  به آتشم بسپار
بسوزانم كه جان گيرم  من از اجداد ققنوسم
نمازم شد قضا دست از غزل بردار ... اما نه !
همان اول كه خود گفتم بدون شعر مي ميرم

ديگر كافي است غروب نزديكست بايد بلند شد و رفت ...

شاید وقتی دیگر برگردم  ...




  • گسیختن
  • راندن