تاريخ : ۱۳۸٥/۱۱/٢٦ | ۸:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

شعر يعني : بنويس !

يعني هرچه از خيال پرنده گونت مي گذرد بنويس

بنويس چرا آسمان را دوست داري

چرا از شب نمي ترسي

بنويس چرا از خودت مي گريزي و چرا كسي را كه نمي داني كيست در ناكجاي خيالت به باور نشسته اي ؟

بنويس زندگي را قفسي مي پنداري كه قناري ها شادمانه در آن دانه بر مي چينند

بنويس كه زيبايي را در وسعت اقيانوس چشمان كسي گم كرده اي كه او را نمي شناسي و

هرگز نديده اي !

بنويس كه شب را دوست داري و مثل روزهاي كودكي از شب نمي ترسي

بنويس كه هنوز هم مي خواهي در دل شبهاي تيره و تار به دنبال چراغ خانه خودت – كه

يكروز در شرقي ترين نقطه خيال به خاموشي گرائيد – بگردي و روشنائيش را به تك تك

سلولهايت هديه كني .

 آري بنويس بنويس بنويس .

و اين هم يك دلسروده بنام مرداب:

مرداب

مردابها جاي شناي من

صحراي تشنه رد پاي من

مرگ و سكوت بهت زاي شب

همسايه هاي باوفاي من

خاكستر شوم كلاغ ترس

آوازه خوان خوش صداي من

ترديد و تنهايي ، سكوت و مرگ

مي خوانَدَم از دورهاي من

سروده شده بتاريخ 30/7/79

تا غروبي ديگر  



  • گسیختن
  • راندن