تاريخ : ۱۳۸٦/٢/٧ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

بياد يك دوست

ديدمت ! نگاهت غريب بود

دل به اين حوالي نبسته بودي

ساكن زمين نبودي

پرو بالت بسته نبود

به بالا خيره بودي

آسمان را مي شد در نگاهت ديد

شعر نماندن را مي شد در خيالت جست

بياد مي آورم ترا  و حالات معنويت را

گرماي كلامت را ؛ حس سبز نماز خواندنت را ؛ از خود بيخود شدنت را

سخنت را وقتي از خدا و معاد مي گفتي وقتي از انتظار مي گفتي

وقتي جوانان را به خودسازي و تهذيب نفس فرا مي خواندي و مي گفت بايد واقعا عاشق بود

و مي شناسم جواناني را كه در پاي بحث هاي تو راه را از بيراهه تشخيص دادند و مريد توشدند

جواناني را كه با اخلاق و مرام و گفتارت خدايي كردي و مسير زندگي شان را عوض كردي

محسن عزيز !

من هم پاي درسها و كلامت بوده ام حالا كه نيستي  آن حرفهايت را كه نمي فهميدم درك مي كنم

 حالا مي فهم چه مي گفتي و مرادت از بحثها چه بوده است

حالا مي فهمم چرا با جواناني كه طرز فكر و رفتارشان مخالف تو بود دوست مي شدي و ساعتها با آنان بحث مي كردي

و حالا به عمق و تأثير رفتار تو در آنها پي برده ام .

حس مي كنم حالا كه رفته اي بهتر از وقتي در كنارمان بودي مي شناسمت

گرچه فقدانت سخت است و جوانان بسيار ي بهترين يار و ياورشان را از دست داده اند و يارانت سخت مضطرب و پريشانند و نبودنت شايد قابل جبران نباشد ولي بايد سر تعظيم در برابر تقدير فرو آورد و پذيرفت كه "محسن زارع" مهمان خداست.

بايد پذيرفت كه محسن رها از قيد و بند ماده ، آزادانه در آسمان پرواز مي كند .

و این غزل تقديم به تو ...

پرواز تو پشت مرا لرزانده محسن

پلك زمين در چشم تو جامانده محسن

روي غزلهايم نشسته رد پايت

فصل جدايي را بيا پایان ده محسن

شبها بدون تو سزاوار جنونند

ياد تو در عمق زمان جا مانده محسن

محو تماشاي جنون سبز رنگت

حتي كبوتر هاي قرآن خوانده محسن

مي ميرم و باور ندارم رفتنت را

اين جسم بي جان و رمق را جان ده محسن!

 تا غروب جمعه ای دیگر

 

 

 

 

 



  • گسیختن
  • راندن