تاريخ : ۱۳۸٧/۱/٢٥ | ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

سلام دوستان خوبم
این غزل شرح حال فرزندان جانبازی ست که شاید نمی دانند چرا پدر بزرگوارشان در ظاهر با دیگر پدر ها تفاوت دارند:

معما


چرا زخمت نمی یابد مداوا ؟
چرا چشم تو نابیناست بابا ؟
چرا باید بمانی تا همیشه
چنین غمدیده و مهجور و تنها
تمام دلخوشیت آن عکس کهنه
که با آن می روی تا اوج رؤیا
مگر بابا چه کردی در جوانی
که مردم می گریزند از تو حالا
دوباره با سکوتی ممتد و تلخ
نداد او پاسخی براین معما
بگو مادر! چرا بابا غریب است ؟
چرا صد زخم دارد او بر اعضا؟
 چرا هرگز نمی گوید جوابی
به این پرسش ؟ امان از دست بابا!
بگو مادر ، بگو و راحتم کن
ندارم طاقت زخم زبانها
چرا در سالهای دور غرق است
تمام فکر و ذکرش ؛ بارالها
و مادر در نهایت راز را گفت
 وداد آخر جواب پرسشم را:
پدر مرد جهاد و جنگ و مین است
از این رو زخمها دارد به اعضا
دو چشمش را به راه میهنش داد
به دل بیناست؛ می بیند خدا را
دلش آرام و روشن چون نسیمی
که هر دم می وزد از سمت دریا
پدر زائیده ایران زمین است
ندارد شکوه از زخم زبانها
پدر جامانده از یک کاروان است
پشیمان است از ماندن در اینجا
پدر می رفت تاکه برنگردد
شبیه حاج همت ، باکری ها
پدر جانباز راه عشقبازی ست
نه دلبسته به های و هوی دنیا
برو نزدیک ؛ دستی بر سرش کش
ببوسش تا شود زخمش مداوا

تا فرصتی دیگر



  • گسیختن
  • راندن