تاريخ : ۱۳۸٧/۱/۳٠ | ٤:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی


اگرچه نوشتن از انان که خود را فراموش کردند تا برای همیشه در یاد ها بمانند کار من نیست چرا که من در وجودِ خاکی ِخویش غرقم و در منجلاب دنیای ماده اسیر؛ ولی دل من نیز می خواهد در صف خریدارن یوسف مصر باشد اگر چه با دستهایی خالی .
آری چگونه می توانم از کبوتران سبکبال آسمان عشق و ایمان که در کرشمه معشوق ذوب شده اند بنویسم ؛ چرا که از کبوتر نوشتن بال می خواهد نه دست ، بالهایی از جنس پرواز .


              درک شقایقها
درک درستی از شقایق ها نداریم
بربرگهای سرخشان پا می گذاریم
ما ساده ساده به یک لبخند دنیا
روی از خدا گردانده مست روزگاریم
از یاد بردیم آسمانی هایمان را
هرچند می گوئیم در یاد بهاریم
خون تو بارانی ست می بارد به قاب ِ
عکسی که بر تعویض آن اصرار داریم
عکس درختی خشک در برف زمستان
آنجا بجای عکس گلها می گذاریم
من از شما می پرسم آیا بی قراریم ؟
دل در کمند عشق گلها می سپاریم؟
آیا برای دیدن نرگس نگاری
هر لحظه را با بی قراری می شماریم؟
آیا مهیائیم تا آقا بیاید
با این دل و روی سیه در انتظاریم؟
آیینه ها تصویری از حورو پری شد
از یار غافل می شویم و می نگاریم :
"دنیاست رنگارنگ و فعلاً ای شهیدان
وقتی برای از شما گفتن نداریم"!


  • گسیختن
  • راندن