تاريخ : ۱۳۸٧/٧/٢٩ | ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی


زخم خورده ام  ای عشق!
 روحم را که زخمی روزگار است دریاب
روحم را که به ندای دستهای طبیانه ات محتاج است دریاب
شعله می کشم می سوزم و می میرم؛ بی انکه بدانند در من و بر من چه گذشت
سالهاست در خیال خال شمالیت محوم !
کی به ابتدای قلب کویری ام کوچ می کنی؟
کی مرا که عاشقانه به در خیره مانده ام در کوچه های عشق رسوا می کنی ؟
کی و کجا می توان ترا گریست ؟
 چگونه می توان بر ای لحظه ای کنار چشمهای ماهتابی تو زیست؟
آیه های التماس ر ا در شعاع نگاه حسته ام بخوان
مرا از خویشتن مران
 ای تو معنی طراوت باران!
عشق چه می کند؟ بی پروایی . تنهایی؛
 گذر از واژه آبرو و زدن بر کوس رسوایی
ای عشق ! مرا رها مکن که با تو عاقل ترینم  اگرچه مردمان دیوانه ای بیش نمی خوانندم.



  • گسیختن
  • راندن