تاريخ : ۱۳۸٧/۱٠/۱٢ | ۱:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفی عابدی اردکانی

 

محرم آمد و دلهای مردمان چونان شفق به سرخی گرایید و چشمهاشان دریا شد و شادی و لبخند از میانشان رخت بر بست و اندوه و ماتم بر شهر و دیار عاشقانِ سالار شهیدان سایه افکند.

 جامه های سیاه بر تن شد و پارچه های مشکی شهر را آراستند . مشعل ها درشامگاه اول محرم روشن شدند و حسینیه ها و تکایا رونق گرفتند. صدای دسته جات عزاداری حسینی حال و هوای شهر را حزن و اندوهی خاص می بخشد و دلهای عطشناک این مردم را راهی کربلا می سازد. مداحان، قصه ی نامکرر عاشورا را به تصویر می کشند و سخنوران، معارف و فلسفه قیام نهضت حسینی راخطابه می کنند تا نه فقط به ظاهر و رنگ لباس، بلکه به عمل و اعتقاد نیز حسینی شویم و مقتدای همیشه ی ما سالار کربلا باشد و سردار  قافله عشق و خونبازی؛ عباس.

طنین زنجیرِ زنجیر زنان عزاداری که بر پشت هاشان می خورد و دستهایی که از یاد غمهای رفته بر مولایشان، بر سینه ها نواخته می شود در شهر می پیچد و اردکان را عزاخانه ی حسین علیه السلام می کند. عزاخانه ای که کوچک و برزرگ، زن و مرد و پیر و جوان در آن سهم دارند و هرکس به طریقی تلاش می کند تا در درک و زنده نگهداشتن این فاجعه برزگ تاریخ، نقش داشته باشد.

آری این روزها  شهرمان اردکان نیز سیاه پوشیده است . محزون است و دلپریش. عزادار است و ندبه خوان مولا. آری اردکان با حسینه ها و هیئتهای مذهبی اش ، با نذورات و سفره هایی که در هر نقطه اش پهن می گردد، با اطعام فقرا و آداب و رسوم ویژه اش عزادار است . حسینه های بزرگ و قدیمی اش مکانی است که دائما دستجات عزاداری وارد آن می شوند و با ذکر مصائب عاشورای حسینی و یاد اسارت اهل بیت و مصائب زینب، دلها را به جوش و خروش در می آورند. حسینیه های کوشکنو، بازار نو، صدرآباد، ارشاد مزرعه سیف ، ابوالفضل مزرعه سیف؛ متوسلین علی اکبر، علی اصغر و .. و .. و ... همه تحت پرچم مقدس مولایشان فریادشان یک واژه است و آن واژه جز نام "حسین" نیست.

آری ... باید رفت . باید رفت و  به جمع عاشورائیان پیوست. باید رفت تا شاید کربلایی شد ؛ کاش می شد. کاش می شد.

کاش می شد کربلایی می شدم

مثل حُر از بند می گشتم رها

کاش دستان مرا هم می گرفت

آن گل شش ماهه؛ آن مرغ هما

کاش  می شد تا بگیرم از فرات

انتقام العطش های ترا

کاش می شد جان پناهم می شدی

ابر رحمت می شدی بر جان ما

من غریبه ناشناس و ناسپاس

بنده ای ناچیز و گم کرده سرا

کاش می شد که صدایم بشنوی

یا قبولم می نمودی آه .. یا...

می پذیرفتی مرا نزد خودت

نذر چشمت، جان و مالم، با وفا

 



  • گسیختن
  • راندن