بعد از غروب...

قلب

هنگامه غروب که دلتنگ می شوم

مثل نگاه مات تو   بیرنگ می شوم

بعد از غروب که شب از راه می رسد

در زیر نور  ماه تو ؛ چون سنگ می شوم

 بای بای

/ 5 نظر / 10 بازدید
مصطفی شیری زاده

با سلام ....وبلاگ قشنگی داری آفرین....!!! شما هم اگه تونستید به وبسایت ما سری بزنید من اومدم حالا منتظر اومدن شما هستم..نگید نگفتم ..دعوتنامه هم فرستادم با تشکر www.postebazi.com

تمنا

سلام دوست گرامی رسم ادب اینجوری حکم میکرد که شما جواب کامنت مرا بدین از شما که طبع شاعری بالایی دارین و به گفته ی فرزانه یکی از شعرای خوب اردکان هستید این بی توجهی به یه دوست بعید بود(البته اگه شما مرا دوست خودتون بدانید)[ناراحت][قهر] تا دیدار بعد بای[پلک][خداحافظ][گل][مغرور]

مصطفی

نام وبلاگت؟

مصطفی

به چشم نرگسش بستم تمنای نگاهم را نگاهش می کند آیا، نگاه بی گناهم را؟ گدای کوی او هستم، که دل بر خاطرش بستم خداوندا! شود آیا ببینم روی شاهم را؟

farzane

تـــو همــ مــي دانــي بـــا گلــوي لبــريـــز از بغضـــ و نگهـــداشتنـــ بـارانـــ پشتـــ چشمهــــا لبخنــــدزنانـــ در ميانــــ جمعـــ نشستنــــ چقــــدر دشـــوار استــــ ...؟‎