کی به خود می آیی؟


سلام! خوب من
ای که سالهاست از من دوری!
 سالهاست ندیده امت
 و می خواهمت
 و اینگونه هرشب می خوانمت!
شعر میشوم تا شاعرانه در برت گیرم
 لیلایی و مجنونت
 جنون را در نوردیده است
بیابانگردم و آواره صحرای جنون نگاهت
درگیر غربت سالهای توام
 مجنون حضور پراز غیبت توام
گریه ام نیز دیگر ابر نگاهت را جاری نمی سازد
بغضم ترا نمی ترکاند
 شاید؛
مرگم
شاید؛
 ترا به خود آورد؛
 شاید برگردی.

/ 3 نظر / 8 بازدید
عاشق حق

سلام دوست عزیز ممنون که به یاد هستین وشما با شعرهای زیبایتان تلنگری بر روح میزنین ومثل سابق عاشق دلسوخته عشق رابرگزیدی واین کمال هستی است موفق باشی وسلامت یا حق

راضیه

ممنون که سر زدید/ شعرها جای کار دارند اما فضای کلی آنها دارای شاعرانگی خوبیست موفق باشید

راضیه

ببین الان همین کار آخرتو اگه بخوام بگم قالبت مشخص نیست/ این شعر یا سپیده یا نو/ اگه سپیده چرا وسطاش وزن عروضی می گیره؟ اگه نوه چرا همش وزن عروضی نداره؟/ نکته بعدی مضمونه گاهی خیلی متفکرانه و عمیق بیان می شه مثل: گریه ام نیز دیگر ابر نگاهت را جاری نمی سازد و گاه خیلی خیلی سطحی و بچه گانه مطرحش می کنی مثل: سالهاست ندیده امت.../ در هر حال بهت پیشنهاد می کنم جلسات شعر هفتگی بری مطئنا ناگهان پیشرفت خواهی کرد